سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385
جسد شيشيه اي سيندرات خواب مي بيند
و بوسه عجيبي كه
لب هام را چاك داد ... !
دختري در تاريكي پلك هايش
جسد شيشه اي اش را
به دوش مي كشد
و به بالا كه پرواز مي كند
ميان پاره هاي سفيد آسمان
قدم هات را كه بال شدند
به چوبه وداع مي آويزد...!
دارم از خودم خداحافظي مي كنم
پنجره ها تب كرده اند
و من عاشقانه نفس هات را سر مي كشم
شيطان اين روز ها ،
بهشت آبستن شده
و دهان تو كودكان معصوم حرارت را
يكي
يكي
روي گردنم به دنيا مي آورم...!
.....
بيدار شده ام و رنج گردنم را
كه هنوز از اين كودكان مي سوزد
پاره پاره
مي كند
من از انديشه ساده گناه
فلسفه مبهم عشق را مي سازم
و اين روياي كشنده معصوم را دوباره
مرور مي كنم ....!
اين شعر جديد خودم است و تقديم مي كنم به كسي كه معني ۷۳ را مي داند.
دوستان منتظر نظرات هستم...!!!!
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385
وست
من مدتي بود نبودم و حالا برگشتم .
ابتدا به مسعود فتاحي براي رسيدن به جايگاه گلد در كمپاني وسيت ويژن تبريك ميگويم .
سه شنبه دوم آبان 1385
همه ما_ همهمه ما
گاهی حرف های کوچک از هم دورمان میکند . گاهی زیر بار جمله ها و حتی نیم نگاه ها خم میشویم . می میریم و گاهی چیزی جز تکه پاره هایی از ما باقی نمی ماند . در خیابان که راه می روم مردم را می بینم که بی امان به زندگی هجوم آورده اند ، می دوند ، فریاد می زنند ، چشم هاشان را به روی هم می بندند و همه آن ها جرقه هایی بیش نیستند .
شبیه جرقه روشن می شویم و بعد هم خاموش .
زندگی دارد همه ما را از هم دور می کند و ما حتی به نزدیک ترین و عزیز ترین کسانمان هم حرفی نمی زنیم.
هیچ کس حاضر نیست دست از خودش بردارد . و من به این فکر میکنم که خوشبختی بعضی ها چقدر سخت است . اما گاهی بیشتر از انسان هایی که خوشبختیشان در چند جمله خلاصه شده خوشبخت اند .
سرمان را که بالا میکنیم از آسمان فقط ابر میبینیم و قطعه ای آبی رنگ که در این روز های پر دردسر زیباییش را نمی بینیم .
خاموش شده ایم . خاموش ! شبیه چراغی در شب ها . شب ؟؟؟؟ !!!
کدام شب ها . همان هایی که تا صبح بی صدا گریه میکنیم و یا شب هایی که میخندیدیم و امروز فقط شبیه یک ورق از دفتر خاطرات شده اند .
این روز ها در این دنیای پست فقط وقتی می خندیم که می خواهیم کسی را مسخره کنیم .
دیگر کسی نیست که برایمان قصه های عبرت آموز تعریف کند . برایمان تکه آبنبات های خوشبختی بیاورد و ما چند روز خواب بوده ایم .
چند سال .
کتاب های فلسفه مغز هایمان را به معادله ای تبدیل میکند که هیچ گاه حل نخواهد شد و من فقط می دانم که ما زنده ایم . نفس می کشیم و همدیگر را در یکدیگر کشته ایم . تو مرده ای برای من و من برای تو . من تنها برای خودم زنده شده ام . همه ما به همین چند جمله ساده تبدیل شده ایم .
سه شنبه دوم آبان 1385
زمستون
شعر زمستون ، تصنیفی از زنده یاد افشین مقدم .
پیشکش به تمام آن ها که زمستانشان به رنگ زمستان های من است :
زمستون ،
تن عریون باغچه
چون بیابون .
درخت ها
با پاهای برهنه
زیر بارون
نمیدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شب ها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه ، چه تلخه
باید تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون
زمستون
برای تو قشنگه پشت شیشه
بهاره ، زمستون ها
برای تو همیشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون ، خالی ندیدی
نشسته زیر بارون
گل های کاغذی داریم تو گلدون
تو عاشق ، نبودی
ببینی تلخ روز های جدایی .
چه سخته ، چه سخته
بشینم بی تو با چشم ها گریون
لطفا نظر بدهید ،
دوشنبه یکم آبان 1385
دوستان این هم یک شعر جدید دیگه از خودم :
این پاییز
گوش به زنگ رفتنت نشسته بود
وقتی باران آمد
تو با فاصله ای غریب
گرمای دست هات را
به میله های سردی می دادی
که بیرون را
. راه راه کرده بودند !
باران
در ورستان هم می بارید
و از خون آبه چشم های من
. عفونت کرده بود !
من برای استنشاق پیراهنم
بهانه می تراشیدم
و رایحه تو
همه پیراهن هایم را
. رنگ کرده بود !
ورق پاره های من
همه شبیه هجرت شده بودند
ومن
از هجوم دقیقه ها
چیزی سر نمی آوردم.
جمعه بیست و هشتم مهر 1385
وست ویژن داره با سرعت هرچه تمام تر میتازه و دست همه شرکت های غیر قانونی رو از پشت بسته
ایشاالله اسم من هم بره رو ی وبلاگ سزای ماندگار به عنوان تاپ لیدر![]()
![]()
![]()
جمعه بیست و هشتم مهر 1385
مرد اندهناک
مرد اندوهناک چيزي را ميخورد و چند پله بالا و پايين ميرود .خواب ميبيند که خوابيده است و جيغ که ميکشد سايهی روحش از هميشه بيشتر سکوت ميکند... مرد اندوهناک عکس هايش را قاب نميکند و کاغذ هاي بيارزش را پاره ميکند. مرد اندوهناک آدمهای اندوهناک را ميشناسد !!! مرد اندوهناک اینجا ایستاده است. در سایه روشن های چند واژهی بی ارزش. چیزی میفروشد انگار. چند بسته حرف. مرد اندوهناک مثل موج میماند. اندیشههای رنگ به رنگ را با آمدنش بر هم میزند. چند شعار روی پیشانی دارد. همه را دور میریزد و درنگ که میکند ثانیهها خودشان را از تک و تا نمیاندازند. گرد پاهایش همیشه خالی مانده است و کسی نیست که مرا، تو را و او را به آن برساند.
مرد اندوهناک حتی چند قطره آب شور هم دارد تا به باغچههای سیراب بپاشد.
پانیذ
برگرفته از سایت رسمی مصطفی مستور.(یاد داشت خوانندگان)
www.mostafamastoor.com
جمعه بیست و هشتم مهر 1385
خورشید
این روز ها روز های خوبی نیستند و چندان خوش نمیگذرند .
شما چطور؟ شما چطورید؟ و چه مکنید . روز هایتان طلایی اند؟
خورشید آسمان کدامتان به سیاهی عادت کرد؟
جمعه بیست و هشتم مهر 1385
گزارشی از سفر مصطفی مستور به ایتالیا
سخنرانی در دانشگاه شرق شناسی ناپل
مصطفي مستور، داستاننويس ايراني درسفر يك هفتهاي خود به ايتاليا درباره داستان وادبيات ايران سخنراني كرد. مستور كه به منظور آشنایی اساتید و دانشجویان رشته زبان و ادبیات فارسی دانشگاههای ایتالیا، و از سوي مرکز گسترش زبان و ادبیات فارسی و رایزني فرهنگی جمهوری اسلامی به این کشور اعزام شده بود، نخست در تاریخ بيست ونهم سپتامبر (مصادف با هفتم مهرماه) در دانشگاه شرقشناسی ناپل به ایراد سخنرانی پرداخت.
در این نشست که با حضور اساتید برجسته این دانشگاه نظیر دکتر پائولو روسی استاد کرسی دانشگاه ناپل، دکتر رحیم رضا استاد هندی الاصل زبان و ادبیات فارسی دانشگاه های رم و ونیز و خانم دکتر الیا فیلیپونه برگزار شد، مستور طی سخنرانی خود با عنوان «جریانشناسی ادبیات داستانی معاصر ایران» به بازخوانی گرایشها و رویکردهای ادبیات داستانی معاصر ایران در هشتاد سال گذشته پرداخت.
وی گرایشهای ادبیات داستانی معاصر را به دو جریان کلی شکلگرا و معناگرا تقسیم کرد. وی در ادامه سخنان خود از نویسندگان مهم جریان شکل گرا به ابراهیم گلستان و هوشنگ گلشیری اشاره کرد. مستور جریان معنا گرا را به سه گرایش سیاسی / اجتماعی، فلسفی / روان شناسانه و تجربه گرایانه تقسیم کرد و سپس با ارایه نمونه هایی، صادق چوبک، محمود دولت آبادی، احمد محمود و جلال آل احمد را با همه تفاوت هایشان در طیف ادبیات سیاسی اجتماعی و صادق هدایت، بهرام صادقی و غلامحسین ساعدی را در گرایش ادبیاتی که به مضامین فلسفی و روان شناسانه می پردازد طبقه بندی کرد. وی گلی ترقی، زویا پیرزاد و برخی از نویسندگان دهه اخیر را در گرایش سوم جای داد.
در پایان مستور به پیشینه طولانی ادبیات داستانی ایتالیا و تاثیر آن بر ادبیات جهان و به ویژه ادبیات ایران پرداخت. وی با ارایه گزارشی از ترجمه ادبیات داستانی معاصر و کلاسیک ایتالیا به زبان فارسی تاکیدکرد که به رغم کارنامه قابل قبول در این زمینه، هنوز آثار ارزشمند زیادی باقی مانده است که مترجمان ایرانی و به ویژه استادان و دانشجویان ایتالیایی رشته زبان و ادبیات فارسی می بایست به فارسی ترجمه کنند. وی همچنین با توجه به قرابت های فرهنگی ایران و ایتالیا اظهار داشت ادبیات داستانی معاصر و کلاسیک ایران گنجینه ارزشمندی است که لازم است به کمک اساتید ایتالیایی زبان فارسی و دانشجویان رشته زبان و ادبیات فارسی به ایتالیایی ترجمه شود.
پیش از این نشست، متن ایتالیایی سه داستان «ملکه الیزابت»، « سوفیا » و « مهتاب » این نویسنده که از فضا و شخصیت های مشترکی برخوردارند توسط دانشگاه شرق شناسی ناپل منتشر شده بود و در اختیار اساتید و دانشجویان قرار گرفته بود که با استقبال زیادی همراه شد به گونهای که پس از سخنرانی مستور حاضران بیش از یک ساعت به طرح پرسشهای خود درباره داستان های مستور پرداختند. پس از پایان جلسه خانم دکتر بیانکا ماریا فیلیپینی از مستور تقاضا کرد تا کلیه آثار او را به زبان ایتالیایی ترجمه و منتشرکند و آقای دکتر جیان پائولو رنللو نیز علاقه خود را به نوشتن مقدمهای بر این داستانها اظهار داشت.
دیدار با پرفسور درمه مترجم ایتالیایی حافظ در رم
مستور صبح دوشنبه دوم اکتبر با پروفسور درمه استاد برجسته زبان و ادبیات فارسی دانشگاه ناپل و مترجم حافظ در مرکز شهر رم دیدار و به مدت دو ساعت درباره تحلیل درمه از شعر حافظ، مشکلات ترجمه آثار کلاسیک و به ویژه شعر حافظ و نیز مقایسه حافظ و مولوی به گفت و گو پرداختند. پرفسور درمه در پاسخ به پرسش مستور درباره دشواریهای ترجمه شعر حافظ که در ایران معمولا به عنوان نمونه ای از آثار ترجمه ناپذیر ادب فارسی مثال زده میشود گفت که کوشش او در ترجمه معطوف مفاهیم شعر حافظ بوده است تا زیبایی های لفظ و زبان شعری حافظ. او سپس با مقایسه حافظ و مولوی به تفاوت بنیادین مفهوم عشق در میان این دو شاعر بزرگ ایرانی پرداخت. پرفسور درمه عشق در جهان مولانا را مبتنی بر شهود و حلول معشوق در قلب عاشق دانست در حالی در جهان بینی حافظ این عاشق است که برای رسیدن به معشوق باید سلوک کند و رنج رسیدن به معشوق را بر خود هموار کند. سلوکی که به نظر می رسد همچون خط افق هرگز دست یافتنی نیست.
پروفسور درمه در بخش دیگری از سخنان خود در خصوص ادبیات داستانی معاصر ایران با اشاره به تحقیقات خانم دکتر تورنسللو پژوهشگر ایتالیایی ادبیات ایران، ریشه داستان کوتاه معاصر فارسی را در حکایات کهن فارسی دانست. در پایان دکتر درمه اظهار داشت که اخیرا به ادبیات معاصر ایران ( شعر نو و داستان معاصر ایرانی ) علاقه مند شده است و تحقیقاتی را در این زمینه شروع کرده است.
سخنرانی در دانشگاه ونیز
مستور بعد ازظهر سهشنبه سوم اکتبر در دانشگاه کافوسکاری ونیز درباره « نسبت داستان و زندگی » سخنرانی کرد. در این نشست که دکتر نوردیو استاد تاریخ خاورمیانه دانشگاه ونیز، دکتر مژگان حیدری استاد زبان و ادبیات فارسی و دکتر ریکاردو زیپولی استاد زبان فارسی، عکاس و مترجم برخی آثار فارسی به ایتالیایی نیز حضور داشتند، وی در خصوص شباهتها و تفاوتهای وقایع زندگی و رویدادهای داستانی سخن گفت. مستور که در یکی از کلاسهای دانشگاه که دانشجویان از دقایقی قبل آن را پر کرده بودند و تعدای نیز بیرون از کلاس حضور داشتند و سخنان او را خانم دکتر مِگان حیدری ترجمه میکرد ضمن اشاره به ظرفیت اندک ادبیات در انعکاس احساس انسان ها مقوله زندگی را بزرگ تر و ِرفت تر از آن دانست که بتوان به کمک قالب هایی نظیر ادبیات بتوان آن را بازتاب داد. او این ناتوانایی را به ویژه در بخش شخصیت پردازی دانست و گفت نویسنده در داستان می کوشد تا با ابزار محدود دانش خود شخصیتی را خلق کند، فعالیتی که از پیش امکان موفقیت آن اندک است.
پس از سخنرانی مستور بیش از یک ساعت به پرسشهای حاضران پاسخ گفت و دانشجویان اظهار علاقه کردند که در سفری که به زودی به ایران خواهند داشت با این نویسنده دیدار دیگری داشته باشند.
پس از جلسه سخنرانی، مستور با ریکاردو زیپولی در خصوص وضعیت انتشار آثار فارسی در ایتالیا و نیز استفاده از برخی عکسهای زیپولی در کتاب « پرسه در حوالی زندگی » که مستور در ایران در دست انتشار دارد گفتوگو و تبادل نظر کرد. زیپولی ضمن استقبال از انتشار یکی از عکسهایش در مجموعه « پرسه در حوالی زندگی » اظهار امیدواری کرد تا در ایران نیز با مستور دیدار داشته باشد.
|
|
یکشنبه بیست و سوم مهر 1385
می گویند روزی ملانصرالدین به همسرش گفت: برایم شیرینی درست کن که
تعریف آن را فراوان از ثروتمندان شنیده ام. همسرش می گوید: آرد گندم نداریم.
می گوید: آرد جو استفاده کن. همسرش می گوید: شیر هم نداریم. ملا می گوید از
آب استفاده کن. همسر ملا می گوید: شکر هم نداریم. ملا می گوید: شکر نمی
خواهد. همسر ملا دست به کار می شود و با آرد جو و آب به اصطلاح شیرینی می
پزد. ملا بعد از خوردن قیافه اش در هم می رود و می گوید: چه ذائقه بدی دارند
این ثروتمندها.
نقل از سایت وست ویژن ۲۰
سرای ماندگار
سه شنبه هجدهم مهر 1385
سلام
این سلام با سلام های هر روز کمی فرق دارد . کمی خاموش است این سلام و لغزش بی امان دست های من برای نوشتن دیوانه کننده است .
خداوندا خسته ام از دنیای خسته کننده ات !
احتمال به وجود آمدن زندگی در روی کره زمین چیزی نزدیک به صفر بود . اما من آفریده شدم . روی همین زمین . روی همین کره .
خداوندا خسته ام از تنهایی های مستمر دنیای تو .
خداوندا !
خداوندا !
من خاموشم . به سکوت بسته شده ام . به خودم فرو رفته ام و هستی تو هر لحظه مرا گود تر میکند .
خداوندا ! این روز ها کفر گو هم شده ام . این روز ها بد گو هم شده ام . و ترسو .
از همه چیز ترسیده ام و تو مرا از همه رهاندی الا سکوت . و الا درد .
پروردگارا روزها بر سفره نیایش ات نشستم و ساعت ها دست به سوی آسمانی که گفتند تو در آن نشسته ای دراز کردم . روز ها با لابه از تو تقاضای قرب کردم و اشک های مستورم را پیشکش سفره نیایش ات کردم . نگاهت کردم . ندیدم ات اما....
آری ندیدم و امروز از بس که چشم هام را برای دیدن تو دور گرداندم نابینا شدم .
خداوندا خودت را نشان بده . با من حرف بزن . حرق بزن و یا دست کم کمی جوابم را بده .
من خسته ام . از روزگار دنیای تو . از افسانه های خوف انگیزت ! از مردم بی رحم تو که لحظه به لحظه بیشتر مرا آتش میزنند . از درماندگی های بی نوایان دنیای فراخ و بی ارزش تو .از خودم . از کسانی که از آن ها متنفرم . از کسانی که دوستشان دارم و حتی از تو . من خسته ام پروردگارا.
نعره های بی امان من اگرچه صوت ندارد . ولی ژرف و خوف انگیز و شکاننده است . ولی افسوس . صد افسوس که کسی نمی خواهد بشنود . و مسبب این امر تویی . تو .
تویی که گوشی به کسی ندادی تا سکوت های مرا بو کند .
خدایا کجایی؟ و من کجام ؟
من کجای این هستی تو جرقه میزنم و می روم . می روم . می روم . مثل خیلی ها که رفتند و مثل آنهایی که هستند . اما گویی رفته اند . و من از بوی جسد این رفتگان نا اهل تو خسته ام . خسته ام .
خدایا چرا در این دنیای به این بزرگی کسی مرا نمی بیند . چرا همه کور شده اند . چرا کسی مرا نمیشنود . مرا فکر نمیکند و کسی نمیگوید چرا زیر بار این سکوت رنجبار لحظه به لحظه خمیده تر میشوم .
پس رنج های بشری به کجا رسید ؟ علامت سوال های این مردم بی نوا کجا پاسخ داده شد؟
آری . نپرس . می دانم .
می دانم .
تنهایی من
تنهایی تو
تنهایی این ملت بی نوا
. کاش چشم را آنچنان که گفتند صدای قلب است به همه نشان می دادی . و کاش گاهی در چشم های هم نگاه می کردیم .
فقط همین . چیز زیادی نیست . فقط گاهی در چشم های من نگاه کنید .
خداوندا ! از سر تقصیراتم بگذر و من تنها از تو میخواهم کمی مرا خوشبخت کنی .
خوشبختی من آسان است .
خوشبختی من در چند حرف است . در چند جمله کوتاه . در چند رفتار ساده . همین و همین ها مرا تا اقیانوس آرامش می برد .
من خورشید نمی خواهم . همان روزنه ته انبار تاریک هم برای من بس است .
نه من دریا نمی خواهم . همین چند قطره اشک هم برای دست و پا زدن های من کافی است .
خداوندا ! مثل همیشه پر از حرف های نگفته باز هم از تو خداحافظی می کنم تا بار دیگر بروم و خودم را ، دنیا را ، آدم ها را ، و زجر های بی پایانم را تحمل کنم و برگردم .
یکشنبه شانزدهم مهر 1385
مصاحبه مهندس بابایی
سلام به بچه های وست ویژن .
تا اونجایی که من اطلاع دارم دوشنبه همین هفته همایش بزرگ وست ویژن است.
مصاحبه ای با مهندس بابایی در زمینه پلمپ دفتر تهران و همچنین شایعات موجود و از طرفی وضعیت فعلی وست ویژن و استراتژی آینده وست ویژن داشتیم که در ذیل خدمت تمامی دوستان و بازاریابان محترم و سختکوش وست ویژن آورده میشود ؛
حدود ۲۵ روز پیش ناگهان صبح زود حدود ۹ یا ۹:۳۰ دقیقه بود که به من خبر دادند که گروه ویژه جهت پلمپ ، وارد دفتر تهران شده اند . بلافاصله به تمامی کارکنان و مسئولین دفتر دستور دادم تا به طور کامل با مأمورین همکاری نمایند و هر گونه مدرکی که آنها نیاز دارند میتوانند با خود ببرند . تلفنی با یکی از آن مامورین محترم صحبت کردم و دلیل پلمپ را از ایشان پرسیدم . ایشان خیلی با احترام و همچنین با بیان محکم نظامی خود اعلام کردند که دلیل پلمپ اول آنکه شرکت شما هرمی است و دوم آنکه کسانی که وارد این دفتر میشوند شئونات اسلامی را رعایت نمیکنند .
در مورد مسئله اول خیالم کاملا راحت بود . چرا که مدارکی دال بر عدم هرمی بودن وست ویژن داشتیم . ولی در مورد دوم به واقع نمیداستم چه بگویم ! همیشه به تمامی بازاریابان توصیه میکردم که در رعایت شئونات اسلامی و همچنین حفظ جایگاه وست ویژن تلاش کنند .
در هر صورت از فردای آن روز دست بکار شدیم تا پیگیر پرونده خود شویم . دیدیم که به هر جایی مراجعه میشود ، نام پرونده فعالیت در زمینه شرکتهای هرمی میباشد . تمامی مدارک خود را جمع آوری کرده و در نهایت تحویل پلیس دادیم و با پیگیری های مستمر ، پرونده به مقامات و مراجع بالاتر فرستاده شد . در آنجا تمامی مدارک مورد بررسی قرارگرفت و طی جلسات متعدد نحوه فعالیت شرکت توضیح داده شد که انتهای کار با صدور یک نامه ای فعالیت شرکت وست ویژن قانونی اعلام شد و در آن نامه تصریح شده که شرکت وست ویژن ، در زمره شرکتهای هرمی شناخته نشده و دستور فک پلمپ را صادر نمودند .
عزیزان در این میان بود که تازه فهمیدیم رقبای خارجی و برخی رقبای داخلی ، کمر برای از بین بردن وست ویژن بسته اند و از انجام هیچ گونه کاری دریغ نمیکنند . بطور مثال فهمیدم که گروهی از شرکتهای خارجی در تهران و دیگر نقاط کشور خریدی از وست ویژن نموده اند و یا اینکه به هنگام دستگیری میگویند ما در وست ویژن فعالیت میکنیم و فعالیت خود را قانونی جلوه میداده اند . ولی خوشبختانه پلیس فهیم و آگاه توانست نوع فعالیت آنها را شناسایی کرده و متوجه شد آنها در شرکت هرمی گلد کوئست و دیگر شرکتهای خارجی فعالیت داشته اند . حتی دیده شده که برخی از شرکتهای داخلی نیز با برپایی پارتی هایی با نام وست ویژن در راستای تخریب نام این شرکت قدم برداشته اند . در آنجا به پلیس هم اعلام کردم که موافق برپایی مجالس نیستیم و در صورت مشاهده خود نیز شاکیان اصلی خواهیم بود . ولی بازاریابان ما نیازمند معرفی کار شرکت هستند . خدا را شکر آن عزیزان ما را درک کرده و اعلام داشتند با هماهنگی با پلیس و رعایت قوانین میتوان همایشهای متعددی برای آگاهی آنان برگذار کرد .
آقایان ما بازاریاب میخواهیم . جایگاه نمیفروشیم که اعضایمان زیاد شوند . ما با راهبرانی که به واقع در تلاشند تا کالا را فروخته و بازار کالای وست ویژن را گسترش دهند کار داریم . اولین شرکتی بودیم که مسئله بلاک کردن را مطرح کرد و از این به بعد برای شناسایی بیشتر بازاریابان خود قوانین جدیدی وضع خواهد شد تا بتوانیم شبکه فروش خود را بیشتر کنترل کنیم . ما حزب نیستیم که از افزایش اعضاء خوشحال شویم . تنها از افزایش فروش بازاریابان خوشحال خواهیم شد . از تمامی کسانی که دلشان برای وست ویژن میتپد دعوت میشود برای حراست از فعالیت قانونی خود تمامی کسانی را که در شرکتهای دیگر فعال هستند و یا تنها نامشان در وست ویژن است و هیچ تلاشی را برای گسترش بازار شرکت نمیکنند ، آن افراد را به شرکت معرفی کرده تا از سوء استفاده احتمالی از نام وست ویژن توسط آنها جلوگیری شود . البته به دنبال تشکیل هیئت های نظارت بر فعالیت بازاریابان از میان خود اعضای وست ویژن هستیم و انشاء الله در همایشهایی که در آینده است در این زمینه بیشتر توضیح داده خواهد شد .همه کسانی که بخواهند وست ویژن را مامنی برای فعالیتهای خارج از قانون و یا فعالیتهای ناشایستی که مخالف شان و جایگاه وست ویژن و وست ویژنی است مقابله خواهم کرد . عزیزان وست ویژنی بدانید ما ایران و نظام مقدس جمهوری اسلامی نماد برتر ماست و اگر با این عناصر نادرست مقابله نکنیم ، قبل از آنکه دولت جلوی فعالیت ما را بگیرد خود راسا عمل خواهم کرد و با وست ویژن برای همیشه خداحافظی میکنم . یادم است در یکی از دفاتر نیروی انتظامی زمانی که دیگر صحبتها تمام شد و برگه وضعیت قانونی شرکت مهر شد ، رو به من کردند و گفتند : خیلی حیف است که شما این صنعت را نهادینه میکنید و دگران بی زحمت در سایه شما فعالیت خود را ادامه میدهند و خیلی ها نیز با نام شما فعالیت نادرست انجام میدهند . من نیز جز آه کشیدن کاری دیگری نمیتوانستم انجام دهم .
- مهندس واقعا خسته نباشید . روسفیدمان کردید . اما در پایتخت میبینیم که مقامات و دستگاههای مختلف رفتاری متفاوت با دیگر نقاط کشور دارند و وست ویژن در پایتخت کاملا قانونی شناخته شده ولی در نقاط دیگر کشور گاهی اوقات برخورد میشود .
بله . خوب این هم یکی از مشکلات است . این صنعت رو به رشد است و انشاء الله با نهادینه شدن آن سوء تفاهمات از بین خواهد رفت . ببینید ما دومین مدرک خود را که به صراحت اعلام شده وست ویژن هرمی نیست ، دریافت نموده ایم . بگذارید به همه شما بگویم که منتظر سومین مدرک هستیم که بی حرف پیش تا کمتر از ۲ ماه دیگر آن را نیز دریافت خواهیم کرد که بعد از آن به صورت عمومی در کل کشور آن را مطرح خواهیم نمود. این پلمپ برای دریافت سومین مدرک بسیار کمک ما شد و گویا برای بستن دفتر حکمتی بود که ما نمیدانستیم حکمت آن آشنا شدن مسئولین از نیت این شرکت بوده است.
حال عزیزان فهمیدید که کجا پلمپ شد ؟! بله دهان یاوه گویان ، دهان همان هایی که پس از بسته شدن دفتر گفتند عمر وست ویژن پایان یافته ، همان کسانی که فکر می کردند وست ویژن سقوط کرده ، آنهایی که گمان می کردند که مدیر عامل وست ویژن فرار کرده و دیگر دست کسی به او نخواهد رسید . بله ! دهانشان پلمپ شد . تا جایی که ما مطلع هستیم طی دو هفته گذشته قرار بود که آقای مهندس بابایی برای شرکت در یک کلاس تخصصی آموزش Forex به دوبی سفر کنند ولی به دلیل اتفاقی که افتاد و پلمپ دفتر هم باز نشده بود ، ایشان این سفر را کنسل کردند .
اگر کمی با انصاف به اتفاقاتی که افتاد نگاه کنیم می بینیم که باز هم باید در برابر این همه تعهد و تدبیر و مسئولیت ایشان زانو بزنیم .
کور باد چشم کسانی که به راحتی سرمایه و ثروت این آب و خاک را به بیگانه می فروشند ، کسانی که برای بدست آوردن دل ریچاردها به سرمایه های کشورشان هجمه می آورند و به سادگی آنرا به متجاوزان آن می سپارند .
قضاوت کنید ؛ مردی که برای اعتلای اهداف و جهانی کردن صنایع دستی ایران اسلامی و ایجاد جو مناسب کاری برای هموطنان خود این گونه مقاومت می کند و تمامی تلاش و توان خود را بر رشد و توسعه اقتصادی میهن اسلامی خود قرار داده است می تواند از اصحاب خیانت باشد ؟ آیا می توان به دلیل کسب موفقیت در دریافت وری ساین ، هکر سیف و مدرک Visa ، وی را به وطن فروشی و مواردی از این دست متهم نمود ؟ خیر ! پس ما هم با همه وجود اعلام می کنیم که همچنان بر سوگند خود وفا داریم و تا جایی که قدرت داریم با شما و وست ویژن می مانیم و همه تلاشمان در جهت پیشبرد اهداف متعالی آن خواهد بود و از خداوند بزرگ می خواهیم که ما را در این راه یاری نماید و همه ما را مدد فرماید تا در این پیمان استوار بمانیم و هیچگاه داغ خیانت به اهداف و میهن اسلامی مان را بر پیشانیمان قرار ندهد . ان شاءالله !
از همه شما عزیزان هم می خواهیم که شما هم احساس واقعی خود را اعلام کنید و همچنین پیشنهادات خود را در خصوص چگونگی برخورد با سوء استفاده های احتمالی بعضی از مخالفان و دشمنان وست ویژن و همچنین کسانی که دیگر به فعالیت خود در شرکت ادامه نمیدهند ، اعلام نمایید تا جناب آقای مهندس بابایی از آنها برای تصمیماتی که در جهت برخورد با مسائل گفته شده دارند ، استفاده نمایند . به بهترین تحلیل و نظر و پیشنهاد هدیه ای در روز همایش وست ویژن داده خواهد شد . می توانید نظرات خود را در بخش نظرات همین وبلاگ یا تحلیلی در وبلاگهای خود اعلام فرمایید.
یکشنبه شانزدهم مهر 1385
نوزدهم مهر ماه
ساعت ۱۶ تا ۱۸
مکان : کوی نصر خ چهارم . خانه فرهنگ نصر
دوشنبه دهم مهر 1385
شعر جدید خودم
یک شعر جدید از خودم ( دوستانی که دو وبلاگ قبلی من را خوانده بودند با شعر هایم آشنایی دارند ) :
سلام خاطره های نیامده
این داستان که من می گویم
چشم هات را روشن تر از همیشه می کند !
و روز هایی که نیامد را
دوباره ورق میزند
اینجا کسی از دور
اندهناک به نظر میرسد
و نزدیک که می شوی
. در رنج غرق شده است !
کسی در این شب ها
کابوس هایش را
برای مردی که خواب است
دیکته می کند
. و دفتر خاطراتش را
آنچنان که دوست می داشت بگذرد
. دروغ می نویسد . !
و من تنها چند سطر شده ام
که با نقطه ای
نا تمام ماند
اشک هام را
در قاب چشم هایم
. خاک کردم .
و چند قطره را که زنده ماندند
روی گذشته پاشیدم .
من از خودم به دنیا آمدم
و از مادرم
چند تکه از من بر جای ماند
و من
سال هاست
که در دستان تو حلول کرده ام
مردی را زاییدم
که آفتاب هم ندیدش
و این نشانی نال هیچ خانه ای نبود !
درست مثل پدر
که هیچ
بچه ای نداشت
های خاطره های نیامده
صبر کن !
اینجا هنوز هیچکس
بر من اسمی نگذاشته
و من هنوز هم
شناسنامه ای ندارم .
برای کسی که هزار سال در او زندگی کردم . با نخستین نگاهش آغاز شدم .برای اساس زندگیش !
نظر ندید وجدانتون شب کابوس می بینه !!!
دوشنبه دهم مهر 1385
vast vision
vast vision
دوستان این خبر ربطی به ادبیات نداره . اما از این به بعد اخبار مربوط به وست ویژن هم در این وبلاگ در دسترس خواهد بود .
مثل لینک های مربوط به وست
اخبار تاپ لیدر های آن
های جدید
planو ...
د رحال حاضر در لینک های زیر می توانید اخبار جدید را بخوانید:
http://www.vastvision20.blogfa.com
https://www.vastvision4ever.net/
www.yazdvast.blogfa.com
دوشنبه دهم مهر 1385
راستی دوستانی که مجموعه شناسنامه خلوت اثر بکتاش آبتین را مطالعه کرده اند نظر خودشان را راجع به این طرح بگویند :
فردا جای من
خودت را سر این کوچه بگذار
و تا من بیایم
خودت را به آن راه بزن
من مثل تو
نقطه بی تفاوتی شده ام
سر خط .
دوشنبه دهم مهر 1385
روی ماه باز هم زدرو دست همه
راستی دوستان کتب روی ماه خداوند را ببوس مستور به چاپ چهاردهم رسید و اکنون در ابازار موجود می باشد. همچنین نمایشنامه دویدن در یدان تاریک مین همین نویسنده به بازار آمد.
دوشنبه دهم مهر 1385
سکوت
چند روز پیش آدمی که برام خیلی عزیزه و فکر کنم من هم کمی برایش عزیز باشم مطلب جالبی به من گفت:
گفت چشم هایت را ببند و تصور کن همین حالا سر کوچه تان چند پارچه سیاه زده اند . به مسجد داخل کوچه میرسی. همهمه عجیبی میبینی . کسی انگار مرده است . افراد زیادی جلوی مسجد جمع شده اند. دوست داری بدانی چه کسی مرده است که این همه آدم اینجا هستند . به داخل میروی . همه روی صندلی ها نشسته اند و کسی بالای منبر چیزی میگوید .او از افراد حاضر می خواهد به بالای منبر بروند و هر حقیقتی راجع به متوفی می داند بگویند . هر بدی از او دیده اند به زبان بیاورند.جلو تر می روی . عکس عجیبی می بینی . ته دلت چیزی فرو میریزد نگاه میکنی . میبینی عکس خودت را آنجا گذاشته اند. مرده تویی . خود تو !!
نمیترسی؟ نمیترسی این همه آدم بالا بروند و بدی هایت را بگویند؟ واقعا نمیترسی؟
چند روز گذشت . حرف های این آدم تاثیر عجیبی روی من گذاشت .و یک سوال عجیب ذهنم را آشفته کرده بود . اگر مرده خود او بود ، آیا از این که من بالا بروم و حقیقت های او را بگویم میترسید؟
این سوال را از خودش پرسیدم .
در جوابم گفت چرا خیلی از این که من بالا بروم میترسد و به اصرار از من پرسید اگر بالا بروم چه میگویم.
من آن رو هیچ جوابی به او ندادم .
امروز نمیدان این وبلاگ را می خواند یا نه. اما دوست دارم به او بگویم من اگر بالای منبر بروم در مقابل تمام حقیقت ها سکوت می کنم . مثل همیشه .
فقط سکوت !
(دوستان خواهشا نظر یادتون نره . )
جمعه هفتم مهر 1385
مژده به دوستاران شعر :
از این تاریخ به بعد دوستانی که علاقه مند به شرکت در انجمن های شعر ،نشست های ادبی ، کانون های نقد شعر و شب شعر های مناسبتی و غیر مناسبتی هستند می توانند نام و آدرس جدید ترین نشست ها و شب شعر های تهران را در این وبلاگ مشاهده کنند . همچنین اگر دوستان از مراسم های دیگری اطلاع دارند که من از آن ها بی خبرم می توانند عنوان ، مناسبت و مکان آن را به من اطلاع دهند تا من در اختیار دوستان بگذارم.
******************************************************************
انجمن نقد شعر .
مکان : بزرگراه آیت الله کاشانی . نرسیده به میدان نور . خانه فرهنگ نور .
زمان : سه شنبه ها ، از ساعت 5 تا 8
مدیریت جلسه : استاد فکورزاده
.............................................................
جلسات نقد شعر جوانان
مکان: فلکه دوم صادقیه ، بلوار فردوس ، بعد از چهار راه مخابرات ، فرهنگسرای دختران. سالن پشت
زمان : چهارشنبه ها ، ساعت 5 تا 7
مدیریت جلسه : خانم نازنین مرادی
.............................................................
انجمن نقد شعر
مکان : شهران ، فرهنگسرای معرفت ،
زمان :دوشنبه ها
مدیریت جلسه : جناب آقای قباد پور
.............................................................
مکتب نقد اشعار انقلاب
مکان : جمهوری ، فرهنگسرای انقلاب
زمان :یکشنبه ها ، ساعت 5 تا 7
مدیریت جلسه : جناب استاد ضیایی
.............................................................
نشست نقد شعر
مکان : لویزان ، پارک صدف ، خانه فرهنگ صدف
زمان : شنبه ها ، ساعت 5 تا 7
...............................................................
انجمن شاعرات جوان ، شب شعر و نشست های ادبی با حضور ساعد باقری ، محمد رضا عبدالملکیان، گروس عبدالملکیان و جمعی از شاعران جوان
مکان : خیابان دکتر شریعتی ، خیابان شهید کلاهدوز ، خانه شاعران ایران ،
زمان : پنجشنبه ، ساعت 4 تا 7
******************************************************************
مژده به دوستاران شعر و داستان :
فرهنگسرای دختران جشنواره ای با عنوان شاهکار های دخترانه ترتیب داده است که کلیه علاقه مندان می توانند آثار خود را در قالب شعر یا ترانه به دبیر خانه جشنواره ارائه نمایند .
آثار ارسالی در یک طرف کاغذ آ4 و حتی المقدور به شکل تایپ شده ارسال شود .
پس از پایان جشنواره ، منتخب آثار ارسالی در یک کتاب چاپ خواهد شد .
آثار ارسالی به هیچ عنوان عودت داده نخواهد شد .
آثاری که به موضوع سال پیامبر و حضرت معصومه (س) پرداخته باشند مورد تقدیر جداگانه قرار خواهند گرفت
بخش داستان نویسی :
آثار این بخش در قالب داستان کوتاه بوده و آثار چاپ شده پذیرفته نخواهد شد .
آثار باید در دو نسخه اریه شود .
آثار منتخب بس از جشنواره در مجموعه ای تحت عنوان داستان های دختران چاپ خواهد شد .
گاهشمار جشنواره :
مهلت ارسال آثار : 30 مهر ماه سال جاری و به هیچ عنوان زمان مقرر تمدید نخواهد شد.
برگزیدگان بخش های مختلف جشنواره در جشن دختران که در تاریخ 2 آذر ماه برگزار میشود معرفی و تقدیر میشوند.
جوایز جشنواره :
هیئتی متشکل از اساتید و صاحب نظران بررسی و داوری هر یک از بخش های جشنواره را بر عهده خواهند داشت و به 10 نفر از برگزیدگان هر بخش جوایز نفیسی شامل تندیس جسنواره ،دیپلم افتخار و سکه بهار آزادی اهدا خواهد شد . میزان ارزش جوایز هر بخش به عهده هیئت داوران بوده و در صورت تشخیص داوران تا حداکثر 30 نفر در هر بخش برگزیده ، معرفی و تقدیر می شود .
نشانی دبیر خانه جشنواره :
تهران ، فلکه دوم صادقیه ، بلوار فردوس ،بعد از چهار راه مخابرات ،فرهنگسرای دختران .( علاقه مندان برای کسب اطلاعات بشتر با شماره تلفن :44081026 تماس حاصل فرمایند و یا سوالات خود را به این آدرس ایمیل نمایند تا در سریع ترین زمان ممکن به سوالات آها پاسخ داده شود :
pani_2khtare_payiz@yahoo.com
لازم به ذکر است که جشنواره بخشی با عنوان فیم کوتاه هم دارد که برای کسب اطلاعات با شماره داده شده تماس حاصل فرمایید .
******************************************************************
مستور به ایتالیا می رود :
مصطفی مستور نویسنده پر قدرت و توانای ایرانی که آثار او عبارتند از :
روی ماه خداوند را ببوس ، استخوان خوک و دست های جذامی
مجموعه داستان های چند روایت معتبر ، عشق روی پیاده رو ، من دانای کل هستم ، حکایت عشقی بی قاف ، بی شین ، بی نقطه ،
نمایشنامه دویدن در میدان تاریک مین ، و عکس نوشت پرسه در حوالی زندگی
برای سخنرانی در جشنواره ادبیات ایتالیا به رم و سپس به پاریس میرود .مستور صبح پنجشنبه به مقصد رم پرواز کرد .
از متن این سخنرانی اطلاعی ندارم و به محض اطلاع از چند و چون این سخنرانی جدید ترین اخبار را در وبلاگ خواهم گذاشت .
******************************************************************
داستان هیاهو در شیب بعد از ظهر:
اثر مصطفی مستور :
براي كيارنگ علايي
شهرام گفت: «فري، همين جا بزن كنار. زير اون درخت جون مي ده واسه عرق خوري، مرديم از تشنگي.» سرش را برد توي موهاي ياسمن و آهسته چيزي توي گوشاش گفت و بعد بلند بلند خنديد.
فريدون از توي آينه پشت سرش را نگاه كرد و فرمان را به سمت راست چرخاند. ماشين را توي سراشيبي تندي نگاه داشت و ترمز دستي را كشيد. گفت: «اينم بهشت اين هفته.»
اوايل پاييز بود و باد سردي ميپيچيد توي درختهاي كنار جاده و نكشان را تكان ميداد.
پریسا از روي صندلي جلو گفت: « كاش ميترا هم بود. » و برگشت به الياس نگاه كرد. گفت: « بيداري؟»
الياس سرش را به شيشهي پنجره تكيه داده بود و دستاش را گذاشته بود روي دوربيني كه از گردناش آويزان بود. چشمهاش را باز كرد و گفت: « رسيديم؟»
فريدون گفت: «من ميرم يه جاي خوب پيدا كنم.» و از شيب كنار جاده پايين رفت.
شهرام گفت: « يخدون رو من ميآرم.» و رفت به طرف صندوق عقب.
ياسمن و پریسا دستهاي هم را گرفته بودند تا وقتي از شيب پايين ميروند ليز نخورند.
الياس از ماشين كه پياده شد چشمهاش را تنگ كرد و زل زد به دوردست. به كوهها كه نكشان هنوز از برف سفيد بود. بعد نگاه كرد به دامنهي كوه كه خانهي چوبي فرسودهاي لاي درختهاي آن جا بود. آخر سر خيره شد به آسمان كه تكه ابر بيقوارهاي در افق يك دستياش را به هم زده بود.
فريدون از زيردرختي فرياد زد: « بيا پايين ديگه خوشگله! داري چي كار ميكني؟ تا حالا آسمون نديدي؟»
منظورش خوابي بود كه الياس سه شب قبل ديده بود. خواب ناواضحي درباره فرشتهاي كه زير باران شديدي حسابي خيس شده بود و همين طور كه بال بال ميزد سعي ميكرد در خواب چيزي به الياس بگويد.
شهرام بطري را خم كرد و مايع سرخي از شيشه ي سبز ريخت توي دهاناش. بطري را همان طور نگهداشت تا دهانش پُر شد و كمي از مايع سرخ ريخت روي دامن ياسمن.
فري دستاش را انداخت گردن پریسا و زل زد به ليوان توي دستاش. گفت: « من اما ميخورم اولا به سلامتي اين بت خوشگلم يعني پریسا جون. دويما واسه الياس خان صوفي كه دعا ميكنم هرچي زودتر عقلش برگرده سرجاش و از ترك بزنه بيرون. سيوما به سلامتي اين سرسره ي بيپدر و مادر كه امروز سوار شدن روش حسابي داره كيف مي ده.»
پریسا خنديد و گفت: « عزيزم، كدوم سرسره؟ من كه چيزي نمي بينم.»
ياسمن گفت: « پریساجون، ليوان رو ازش بگير. داره زياده روي ميكنه »
الياس ايستاد و زل زد به دور دست. گفت: « ميرم چندتا عكس بگيرم. زود برميگردم.» و دور شد.
فري نگاه كرد به الياس كه در نظرش انگار از پشت شيشه ماتي، محو و ناپيدا بود.
گفت: « اولش باس از پلههاش بري بالا. بالا و بالا و بالا. بعد باس بياي پايين. لييييييييز بخوري بياي پايين. رفتن بالا آسون. پايين اومدن سخت. ببخشيد اشتباه شد، رفتن بالا كار هركول، اومدن پايين كار ميمون. يعني آسون. بالا سخت، پايين آسون. امروز چند شنبهس؟»
دقيقهاي كسي چيزي نگفت. سكوت بود و صداي باد كه مي پيچيد توي درختان.
- « كسي نميدونه امروز چند شنبهس؟»
لحناش طوري بود انگار داشت كسي را تهديد ميكرد.
شهرام گفت: «فرض كن هفت شنبهس. خوب، كه چي؟ گور باباي هرچي چند شنبهس.»
بطري سبز خالي را گذاشت جلو چشمهاش و از پشت آن زل زد به فري. صورت فري از پشت شيشه كش آمد و پهن شد و بعد پيچ خورد تا چشمهاش رفت توي بينياش، تا دهاناش رفت توي چشمهاش. شهرام زد زيرخنده و نشست. بس كه خنديده بود اشك جمع شده بود توي چشمهاش.
فري گفت: «خيلي خوب، هفت شنبه. گرچه به نظر من فرقي نميكنه. منظورم اينه كه جمعه و سهشنبه و هفتشنبه همه سر و ته يه كرباسند. صبح تا ظهر عينهو بالا رفتن از سرسره مي مونه اما همين كه اذون رو گفتند ورق برميگرده. منظورم اينه كه با صداي اذون ميريم تو سرازيري. انگار بعدازظهر كه ميشه لييييييز ميخوريم و با سرعت نور ميريم توي شب. لامسب. به نظر من هر روز يعني سرسره سواري.»
ماشيني به سرعت از جاده گذشت و صداي موسيقياي كه از آن بيرون مي ريخت آن قدر بلند بود كه كسي بقيهي حرف هاي فري را نشنيد.
فري گفت: «پریسا جون نظر تو چيه؟ موافقي؟»
پریسا ليوان خالي را از دست فري گرفت و گذاشت روي زمين. گفت: « با چي؟ با چي موافقم؟»
باز همه سكوت كردند. اين بار آن قدر سكوت شان طول كشيد كه سوال پریسا از ذهن همه پاك شد. حتي خودش.
پيرزن گفت: « از من؟» و لبخند زد. عينك آفتابي تيرهاش را روي چشمهاش جا به جا كرد و روسرياش را كشيد جلو. ايستاد جلو خانهاش.
الياس عقب رفت تا زاويهي مناسبي براي عكاسي پيدا كند. روي تكه سنگي ايستاد و از چشمي دوربين به خانه چوبي و زني كه جلو خانه ايستاده بود خيره شد. براي لحظهاي احساس كرد دارد از مدل لباسي در پاريس عكس ميگيرد! گفت: « لطفا تكان نخوريد.» گفت:« عاليه.» گفت: «تموم شد.»
بعد جلوتر رفت و چند عكس ديگر از صورت پيرزن گرفت. بعد از پنجرهي بستهي خانه عكس گرفت. بعد، باز چند عكس از صورت پيرزن گرفت. اين بار با سايههاي موربي كه نور روز روي صورتاش انداخته بود. كارش كه تمام شد انگار از شيب تندي بالا رفته باشد يا سنگ درشتي را جا به جا كرده باشد، خيس عرق شده بود. دوربين را به گردناش انداخت و به نك كوه نگاه كرد.
گفت: «عكسها رو كه چاپ كردم براتون ميفرستم.»
اين را كه گفت زل زد توي عينك پيرزن. و ناگهان انگار چيزي، چيزي واضح و تكان دهنده را كشف كرده باشد يك قدم عقب رفت و احساس كرد هيچ وقت در عمرش اين قدر احمق نبوده است. احساس كرد اين حماقت به شدت وضوح برفهاي نك كوه يا تكه ابر ته افق يا بادي كه ميپيچيد توي كوهستان يا حتي واقعيت كفشهاش بديهي است.
فري بطري سبزي را از پنجرهي ماشين بيرون انداخت و گفت:« damn! God »
پریسا گفت: « اون بالا خوش گذشت الياس خان؟ »
الياس بند دوربين را از گردناش بيرون آورد و زل زد به خانه چوبي توي دامنهي كوه. خانه، انگار لكهي قهوهايِ رنگ و رو رفتهاي بود بر زمينه يكدست سبز جنگل.
ماشين كه راه افتاد شهرام گفت: « ياسي ما يه سؤال كرد، خوشگله. پرسيد چيزي هم شيكار كردي، شازده؟»
الياس آهسته، خيلي آهسته، آن قدر كه تنها خودش صداي خودش را شنيد، گفت: « خفه شيد.» و بعد دريچهي پشت دوربيناش را با دقت باز كرد تا نور حلقهي فيلم توي دوربين را سياه كند.

